سلاس
سلام
همگی خوبید؟
این مدت پس و گم کرده بودم
ولی دوباره پیداش کردم
بخاطر همین موضوع یه وب جدید زدم
ولی دیگه نمی خوام اونجا کار کنم
می خوام این و سرو سامان بدم
البته با یاری شما عزیزان
راستی مهسا جونم تو اپ اخر و کردی گلم
اصلا دلم نمی خواست بری
ولی بدون خیلی دوست دارم

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به
محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن
با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند
که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5
ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.ناگهان پسر دوباره فریاد زد:
" پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان
پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان
چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر
نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.زوج جوان دیگر طاقت
نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک
مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می
گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 17:23  توسط مارال
|
سلااااااااااااام
خوفین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خوش میگذره؟
این دفعه یه داستانه خوشمل براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیا
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند)
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !
در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی !
چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
اره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سر نوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
خوب می خوام این دفعه با نظراته قشنگتون بترکونین
فدای هموتن بشم


+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:2  توسط مارال
|
باز هم دلتنگی ، باز هم گریه های شبانه ام
یه عاشق غمگین ، در حسرت شبهای بی ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بیقرار و بی تابم ...كجاست شانه های گرم و مهربانت ، تا گریه كنم ؟
كجاست آن لبخندهای عاشقانه ات تا باز هم دیوانه شوم ؟
چرا دیگر درد دلی برای گفتن نداری ؟
چرا اشكهایت را از من پنهان می كنی و حرفی برای گفتن نداری ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت می سوزانی ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمی توانم در هیچ چشم دیگری نگاه كنم
آنقدر بیقرارم كه هیچ اتفاقی ، دل غمگینم را شاد نمی كند
برای گریستن ، شانه هایت را كم دارم
شانه هایی كه بارها و بارها در خواب و خیال ، تكیه گاه دل عاشقم بود
برای عاشقی ، نگاههای زیبایت را كم دارم
نگاههایی كه تنها دلیل زندگی و عشقم شد
چرا دیگر برای غصه ها ، اشكها و دلتنگی هایم جوابی نداری ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسیم صبح سپید مانده ام
ای دل دیوانه ی من ! با غمهایت بساز و با اشكهایت بسوز ، اما دم نزن
ای دل عاشق و بیقرار من ! صبر كن شاید نسیم ، خبری از عشق برایت بیاورد
ای دل بساز ! شاید قاصدك خبری از یار آورد
صبر می كنم و عاشق می مانم كه خوشبختی از آن عاشقان است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:3  توسط مارال
|
تنهایی من پاکترین و باوفاترین یااااااااااری است
که در تمام زندگی
پیدا کرده ام. تنهاااااااااااایی من با شادی های من شاد می شود
و
با غم های من غمگین. تنهاااااااااایی من هیچ وقت
مرا تنها
نگذاشته است. من هرگز تنهااااااااا نبوده ام چون
همیشه تنهایی
من در کنار من بوده اااااااااست.
در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی
ندارد. تنهایی من به آااااااسانی به دست نیامده
است. تنهایی
من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین
باااااااااا ناز و کرشمه به
سمت من تنها آمده
اااااااااااااست. تنهایی من با تمام چیزهایی که
در
خود دارد مرا تنها نمی گذارد. در تنهایی من، غم
، اندوه
،
عشق شادی ، خاطراااااااااات و من جای گرفته است.
در تنهایی
من همیشه می توان
صداااااااااااای موسیقی را شنید. در تنهایی
من همیشه فیلمی برااااااااااای دیدن وجود دارد.
در تنهایی من
همیشه کتابی
برااااااااااای خواندن هست. در تنهایی من اشک
همچون مرواریدی می درخشد. من تنهایی
خود را دوست
دارم. چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی
پیدا کرده
ام...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط مارال
|
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
امدی و توی قلبم نشستی
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
"برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم"


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:51  توسط مارال
|
خستگي
:آه وجودم پر شده از اين خستگي الان كه دار مينويستم گونه هايم را اشك
گرفته نمي دانم با كي حرف بزنم و دستانم كيبورد را ياري ميكند و من ماندم
با دو چشمان گريان و از هر كوچه كه رد ميشم ياد خاطراتم مي افتادم و هنوزم
دوستت دارم مينويسم ولي نمي داند كه دارم براش مينويسم نمي داند نميداند و
من منتظر اون هستم حتي خواهرم من را نميفهمد و به خواب عميق شبانه رفته آه
اي خدا خداي من تنهايي خيلي سخته نشانیت تو را از كي بگيرم و هنوز دلم از
دلتنگي تنگه باور ندارم كه تنها ميزاره و فقط يك بار بيا ... حالا من
ماندم با خاطرات خدا ازت ميخوام كه يادش نيفتم خدايا نميشنه صدامو ولي بهش
بگو بگو با زبان دلم نه با زبان هوسم همين و شب من بي ستاره است. خسته شدم
از بس به خودم دل گرمی دادم و به خودم گفتم روزی این انتظار تمام
میشه.معنی این عکس این است که من هیچ وقت تو را ترک نمی کنم ولی حالا من
تنها تنها ترینم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:10  توسط مارال
|
از هیاهوی وازه ها خسته اممن سکوتم را ارواق سپید اموختم
ایا سکوت روشن ترین واژ ها نیست
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی شاید همین امشب
زیر نور یک واژه خواهم نشست
و نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت
و هم زمان پایین اخرین برگ افتاده
خاطراتم را خواهم نوشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:8  توسط مارال
|